آرشیو کامل گیله مرد و گیل نوشت
- February 2012
- January 2012
- December 2011
- October 2011
- September 2011
- August 2011
- July 2011
- June 2011
- May 2011
- April 2011
- March 2011
- February 2011
- January 2011
- December 2010
- November 2010
- October 2010
- September 2010
- August 2010
- July 2010
- June 2010
- May 2010
- April 2010
- March 2010
- February 2010
- January 2010
- June 2009
- May 2009
- March 2009
- January 2009
- December 2008
- November 2008
جستجو
تقویم
Blogroll
سخنی با همه ی خوانندگان
می نویسم بدون کمترین ادعایی، یا اینکه بخواهم اظهار فضل کنم. برای دل خودم و دوستانی می نویسم که عاشقانه دوستشان دارم وآنها نیز با محبت هایشان به ادامه ی راه ترغیبم می کنند. دلیل آمدنم به این وبلاگ فیلترشدن بلاگ اسپات در ایران است.اگر روزگاری بلاگ اسپات از فیلتر درآمد بدون لحظه ای درنگ با قدردانی از این سرویس دهنده ی خارجی که قدرت گرفته از ورد پرس است به همان خانه بر خواهم گشت.امیدوارم دوستان بدانندکه به خاطر سختی های ورود و
خروج آنان این بار اثاث کشی کرده و به اینجا آمده ام.
.
..به دوستی با همه ی شما عزیزان افتخار می کنم.
.
.
همیشه باشید آرش گیلانی پور/پانزدهم اگوست 2011//بیست و چهارم مرداد 1390-
نوشته های جدید
آخرین پیامهای شما
- گیله مرد on ما و ژاپنِ هسته یی
- sina on ما و ژاپنِ هسته یی
- گیله مرد on ما و ژاپنِ هسته یی
- sina on ما و ژاپنِ هسته یی
- گیله مرد on نامه یی به رئیس جمهور
- navid on نامه یی به رئیس جمهور
- گیله مرد on نامه یی به رئیس جمهور
- sina on نامه یی به رئیس جمهور
- گیله مرد on نامه یی به رئیس جمهور
- نرگس on نامه یی به رئیس جمهور
- گیله مرد on نامه یی به رئیس جمهور
- baran on نامه یی به رئیس جمهور
- گیله مرد on پرواز دو هزارتومانی دلار
- هادی on پرواز دو هزارتومانی دلار
- گیله مرد on >پرنده ی من
- گیله مرد on >پرنده ی من
- گیله مرد on پرواز دو هزارتومانی دلار
- گیله مرد on پرواز دو هزارتومانی دلار
- baran on پرواز دو هزارتومانی دلار
- سحر on >پرنده ی من
- سولماز on >پرنده ی من
- baran on پرواز دو هزارتومانی دلار
- sina on پرواز دو هزارتومانی دلار
- گیله مرد on پرواز دو هزارتومانی دلار
- baran on پرواز دو هزارتومانی دلار
- گیله مرد on پرواز دو هزارتومانی دلار
- sina on پرواز دو هزارتومانی دلار
- گیله مرد on پرواز دو هزارتومانی دلار
- parvaneh on پرواز دو هزارتومانی دلار
- Twiggy on دست دولت خدمتگزار مریزاد!!
نسخه ی آر اس اس دوستان
خوابگرد
چرند و پرند
هادی خورسندی
افشین معشوری
ساحل حریر
سلول 68
شبانگاهان
پنجره مهربانی
بیایید بیایید در این خانه بگردید
نامه یی به رئیس جمهور
سه سال پیش در همین روزها(پیش از انتخابات ریاست جمهوری 88) متاثر از فضای انتخاباتی آن روزها نامه یی به رئیس جمهوری که نمی دانستم کیست ؛ اما می دانستم که در خرداد انتخاب خواهد شد نوشتم و صادقانه درد دل کردم. آن روزها نمی دانستم سه سال بعد چه اتفاقاتی خواهد افتاد، حالا پس از حدود سه سال امروز بار دیگر لینک همان نوشته را در همین وبلاگ بازبینی کردم، صرف نظر از نوع املای نوشته، نوستالژیک بودن اش باعث شد بار دیگر اینجا از آن متن استفاده کنم، امیدوارم این بار که می خوانید توجه داشته باشید که آن روزها اطلاعی از امروز نداشتم و چنانچه نقد، نظر و یا کامنتی می گذارید این وجه قضیه را نیز در نظر داشته باشید.
با مهر: گیله مرد
آقای رئیس جمهور ،سالهاست حرفهای نگفته در گلویم مانده وفرصت ابراز ندارم ،اما در اینجا می نویسم تا بلکه بخوانی وبدانی در این کشور مردمی هم هستند که علاقه به سیاست بازی وخط بازی ندارند ،نه اینکه بی تفاوت باشند ،بلکه از جناح بازی ،چپ ،راست ، وسط ، رادیکال ، محافظه کار ، تندرو ، کندرو و خلاصه هر چه واژه زشت وزیبا که این روزها مطرح می شوند بیزارند.
آقای رئیس جمهور!مردم ایران به اسلامیت خود مفتخرند و ایرانی، فقط همانهایی نیستند که به شما رای داده اند (چه اصولگرا وچه اصلاح طلب) ،به هر حال شما امین مردمی هستید که اینجا زندگی می کنند.
آقای رئیس جمهور!مشکلات اقتصادی چنان زندگی را بر مردم حرام کرده، که بیش از نیمی از ما پایین تر از حد استانداردهای اعلام شده زندگی می کنیم ،اما بعضی ملاحظات مانع بروز و ظهوراین گرفتاریها است.
آقای رئیس جمهور !شما را به خدا این همه وعده ووعید لازم نیست ،به اندازه توانا ییهایتان و به اندازه اختیارات یک رئیس جمهور قول بدهید.
آقای رئیس جمهور !مردم بیشتر از سیاست خارجی ،در داخل با مسایل عدیده ای روبه رو هستند، به فکر حل مسایل داخلی هم باشید.
آقای رئیس جمهور ! هیچکس منکر مسلمان بودن کشورهایی مثل فلسطین و لبنان و ……. نیست ،اما چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.
آقای رئیس جمهور! از هزینه تراشی های بیهوده برای این ملت شریف وعزیز که هیچگاه روی آسایش (در طول تاریخ)به خود ندیده اند جدا پرهیز کنید .
آقای رئیس جمهور !لطفا وزرایی را انتخاب کنید که لایق باشند ،نگاه به جناح سیاسی اش نکنید ،به مدیریت وتوانایی او توجه کنید ،بعد از سه دهه دیگر همه حضرات در صحنه، لابد تعهد کافی داشته اند که تا کنون راس امور مدیریتی کشور بوده اند.
آقای رئیس جمهور!با مردم صادق باشید،بسیاری از همین مردم کوچه وبازار،توان بالایی در تحلیل مسایل روزمره دارند.
آقای رئیس جمهور!به وضعیت آموزشی کشور نگاه ویژه ای داشته باشید، سواد بسیاری از فارغ التحصیلان ما در وضع اسف باری قرار دارد.
آقای رئیس جمهور !علیرغم همه تلاشهای انجام شده،خیلی از فارغ التحصیلان در مشاغل غیر مربوط مشغول کارند.
آقای رئیس جمهور! نه آن گریه معروف، نه آن لبخند ملیح ، نه آن صراحت در گفتار، نه آن سفر های پی در پی ، چاره درد مردم نیست ،برنامه ریزی کنید، نه برای بیرون کردن رقیب از میدان،بلکه برای سامان دادن به امور مردمی که با شمایند وبه انتظار شما ،از خانواده شهدا ،رزمندگان،ایثار گران ،آزادگان مایه نگذارید وارزان خرجشان نکنید که اینان مقامی والا تر دارند .
آقای رئیس جمهور عزیز، به انتظارت می نشینم و اگر عمری باقی بود چهار سال بعد ،در همین روزها باز خدمت خواهم رسید. پیروز باشید.
Posted in Uncategorized
8 Comments
پرواز دو هزارتومانی دلار
خوب به سلامتی محمود احمدی نژاد که گفته بود دلار900 تومان هم نمی ارزد، حالا در حضور دکتر!! و در زمان ریاست اش بر جمهوری اسلامی ایران از مرز 2000 تومان فراتر رفته تا بار دیگرثابت شود که« به عمل کار برآید به سخنرانی نیست». حالا دیگر سکه ی طلای بی قابلیت و بی ارزش که کاربردی غیر از ااینکه در گنجینه ها پنهان شود تا در روز مبادا!! تبدیل به احسن شود ندارد نیز از مرز یک میلیون تومان فراتر رفت تا بار دیگر ثابت شود: «دوصد گفته چون نیم کردار نیست»، همه ااینها را بگذارید کنار اینکه فردا جایی در آنسوی دنیا عده یی اجنبی می نشینند و در مورد هفتاد و چند میلیون ایرانی تصمیم می گیرند تا چطور به ما گرسنگی بدهند و زودتر ازپا در آییم و این همه در حالی است که در داخل کشور به نظر می رسد تمامی عزم بر این جزم می گردد تا با تحرکات داخلی چگونه مقابله شود.
حالا دارند راههای مقابله با ایران را بررسی می کنند و در داخل جمع زیادی معتقدند که امریکا و متحدان اش به ایران حمله ی نظامی خواهند کرد؛ اما نگارنده به دلایل زیر می اندیشد راه مقابله ی امریکا با ایران به احتمال قریب به یقین(از منظر نگارنده) نظامی نخواهد بود، خاصه آنکه امریکا و متحدان اش را هشیار تر از این می دانم که ایران را با کشورهایی نظیر افغانستان و یا حتا عراق مقایسه کند و راهی را که برای مقابله با این دو کشور برگزیده بود در ایران نیز بیازماید. آنچه باعث توفیق نسبی غربی ها در افغانستان شد زندگی بدوی و حکومت طایفه یی در افغانستان بود و در عراق نیز بین عشیره ها هیچگونه اجماعی وجود نداشت و بین کرد و عرب ، سنی و شیعه شکافی عمیق وجود داشت؛ اما غربی های می دانند که مردم ایران در زمان حمله ی خارجی مسایل داخلی را فراموش کرده و متحد می شوند، بنابر این مقایسه ی ایران با دو کشور یادشده از اساس منتفی است، به همین دلیل باید به راه حل های دیگربیاندیشند؛ راههایی نظیر در منگنه قراردادن بیشتر ایران از طریق اعمال فشارهای اقتصادی که محتمل تر به نظر می رسد.
غربی ها که همین حالا هم با بستن دست و پای اقتصاد ایران تقریبا این پیکر بی جان را در حال احتضار می بینند با اعمال فشارهای جدید از جمله وادار ساختن یکی دو کشور قدرتمند اقتصادی دنیا که با گرفتن «باج های کلان» تا کنون نصفه و نیمه از ایران حمایت می کنند به کلی باقیمانده “پره های شکسته ی چرخ اقتصاد ایران” را نیز خرد کرده و چرخ زنگ زده آن را از حرکت باز دارند که همین راحت ترین و مطمئن ترین راه نیل به مقصود امریکا و متحدان اش خواهد بود. عده یی از تحلیلگران زیر بار نرفتن ایران را در اجابت به خواستهای امریکا و متحدان اش دلیل جنگ نظامی می دانند؛ اما به نظر نگارنده نهایت استفاده از سلاح، در آبهای خلیج همیشه پارس خواهد بود و پس از ان طرف ایرانی با توجیهاتی که پیش تر هم مسبوق به سابقه است، آرام آرام تن به خواسته ی آنها خواهد داد و ایده یی را که سالهاست به پایش دلارهای زیادی ریخته شده و هنوز هم نتیجه یی حاصل نگردیده همچنان بلاتکلیف رها خواهد شد. البته گزینه ی نظامی هیچگاه منتفی نیست و آن زمانی اتفاق خواهد افتاد که ایران بر موضع اش پافشاری کند که این البته مطمئنا جنگ را در پی خواهد داشت که به نظراز سوی ایران منتفی خواهد بود.
آنچه امروز بر اقتصاد ایران می آید متاسفانه حاصل «دگم اندیشی» کسانی است که فکر می کنند با برنامه های من در آوردی و خلق الساعه می توانند تمامی امور اقتصادی را مدیریت کنند و به جای طراحی برنامه، دل به گفته های مشاورینی دارند که بعضی از آنها از مدیریت اداره ی یک سوپر مارکت نیز عاجزاند.
Posted in Uncategorized
13 Comments
تحریم بانک مرکزی ایران هدیه ی کریسمس اوباما
کمتر از چهار سال پیش که باراک –حسین- اوباما رئیس جمهوری امریکا شد، در همین روزها، یعنی آغاز سال نوی میلادی آن سال در پیامی که خطاب به مردم ایران فرستاد، اظهار امیدواری کرد تا در آینده یی نزدیک شاهد روابط بهتری با ملت و دولت ایران باشد. حالا در انتهای این دوره از ریاست جمهوری اش دست به کاری زد که شاید کمتر کسی پیش از این تصور می کرد، او که از در دوستی وارد شده بود، در پیام کریسمس امسال به جای صلح و دوستی، اعلام کرد که نامه ی تحریم بانک مرکزی ایران را امضا کرده است و پس از این طرفهای مورد معامله با بانک مرکزی ایران می باید بین رابطه ی تجاری با امریکا و بانک مرکزی ایرانی یکی را برگزینند و در واقع سوی دیگر معامله را نیز مورد تحریم قرار داده است.
در اینکه رئیس جمهور امریکا(ونه شخص باراک اوباما) می باید حافظ منافع ملی امریکا باشد شکی نیست؛ اما باید بیاندیشیم که چه اتفاقی افتاده است که طی کمتر از چهار سال چنین تضاد آشکاری در رفتار بلند پایه ترین مقام اجرایی امریکاییها -که البته مقوله ی پیچیده یی نیز نیست- مشاهده می شود.
حالا پس از اینکه غربی ها و سردمدارشان ایالات متحده اعلام کرده اند که تمامی گزینه ها را روی میز دارند و در حال بررسی هستند، طرف ایرانی باز می خواهد با سلاح جنگ روانی و گاه تهدید به بستن تنگه ی هرمز که تنها تحت مالکیت ایران نیست به مقصود برسد که این بار البته کمی بعید به نطر می رسد و نگارنده علی رغم اینکه تا کنون گزینه ی حمله ی نظامی امریکا و متحدانش را به ایران منتفی می دانست این بار شرایط را متفاوت می داند.
به نظر ماجرا کمی پیچیده شده است و منطق می گوید چنانچه تنگه ی هرمز توسط ایران مسدود گردد به دلیل منافع زیادی که امریکا در حوزه ی خلیج همیشه پارس دارد واکنش نشان خواهد داد و وضعیت فوق العاده خطرناکی را سبب خواهد شد.
حال برگردیم به واکنش های مقامات ایرانی به موضوع تحریم بانک مرکزی توسط ایالات متحده ی امریکا: محمود بهمنی در واکنش به این اتفاق می گوید:
تحریم بانک مرکزی تاثیری بر اقتصاد ایران ندارد
سخنان محمود بهمنی در مقام بلندترین شخص بانکی کشور را می توان نوعی تخلیه ی روانی برای جامعه دانست؛ اما چنانچه بخواهیم واکاوی بیشتری کنیم می توان به نتیجه های دیگری رسید.
1- محمود بهمنی خواسته به امریکاییها بفهماند هم اکنون نیز اقتصاد ایران وضعیت خوبی ندارد و با فشارهای جدید می توان امریکا را عامل فشارهای جدید – که حتا با عدم تحریم نیز به مردم وارد می شد – معرفی کرد.
2- بهمنی از منابعی خبر دارد که در ایران هست و دیگران خبر ندارند و قرار است از آنجا برداشت شود و صرف امور جاری” از یارانه گرفته تا حقوق مستخدمین دولت” گردد.
3- احتمالا آن سه هزار میلیارد تومان- که البته آگاهان می گویند رقم بسیار بالاتری در میان است- را برای همین روزها پس انداز کرده اند و محمود خاوری در واقع یک خوراک تبلیغاتی برای رد گم کردن بوده است.
4- گزینه ی چهارم و پنجم و هزارم هم می توان نوشت؛ اما بسیار خنده دار است که مقام مسئولی در ایران – که می باید نگران هرج و مرج اقتصادی باشد- دارد بوق تبلیغاتی به دست می گیرد و اقتصاد دنیا را ریشخند می کند و می گوید: تحریم بانک مرکزی در اقتصاد ایران تاثیری ندارد که البته نگارنده به یک شرط با محمود بهمنی هم عقیده است و آن اینکه:
محمود بهمنی بپذیرد که تا کنون نیز مردم ایران به صورت خودگردان زندگی شان را اداره می کرده اند
آخرین خبر تا این لحظه: عصر دوشنبه دوازدهم دیماه 1390
یک دلار امریکا: 1750 تومان
!!!!معلوم شد واقعا بی تاثیر است
Posted in Uncategorized
5 Comments
کریسمس مبارک
فرا رسیدن سال 2012 میلادی را به تمامی جهانیان به ویژه هموطنان مسیحی ام تبریک عرض می کنم.امیدوارم سالی همراه با آزادی ، آرامش و صلح را در سراسر دنیا شاهد باشیم.
با احترام: گیله مرد
Posted in Uncategorized
8 Comments
برتولت برشت، من و باقی قضایا
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
جملات بالا در قالب شعری، منسوب به برتولت برشت – نمایشنامه نویس شهیرآلمانی- سالها پیش نگاشته شده است. اوضاع و احوال این روزهای ما، مرا به خود آورد تا با وام گرفتن از این نوشته ی زیبای برشت بزرگ، مطلب کوتاهی بنویسم.
در تحولات اجتماعی بهمن ماه 1357 که منتج به اعلام سقوط حکومت پهلوی گردید، گروه ها و تشکل های بسیاری شرکت داشتند. بخواهیم یا نخواهیم، بپذیریم و یا از اساس آن را رد کنیم، از گروههای مختلف اسلامی و یا لاییک، با نامهای متعدد؛ از توده و مجاهدین خلق گرفته تا پیکار و اکثریت و اقلیت و نامهای دیگری که کم هم نبودند، همگی در این تحول بزرگ نقش داشتند. حال هر کدام به فراخور تعداد طرفداران و سازماندهی، در این حرکت سهمی ایفاء کردند.
با استقرار حکومت جدید که در ابتدا نیز قرار بود همه ی ایده ها و ایدئولوژیهای سیاسی در آن حضور داشته باشند، آرام آرام کار به تصفیه های گروهی کشید، آنگونه که ابتدا گروههای کوچکتر را به اصطلاح “زدند” و پس از آن سازمانهایی نظیر مجاهدین و حزب عریض و طویل توده را با همه ی کبکه و دبدبه، تبدیل به شیر بی یال و دم و اِشکم کردند و تنها ماند حزب تازه تاسیس “جمهوری اسلامی” به رهبری تعدادی از فعالین مذهبی – سیاسی که پس از آن یکه تاز میدان شدند و تصفیه های درون گروهی در همین حزب نیز پس از مدتی پدیدار شد و کار به جایی رسید که دیگر کسی نماند و قلیلی آدمهای مانده، آرام آرام زمام امور را به دست گرفتند.
مدتی که گذشت برای خالی نبودن عریضه، گروههای صوری مخالف تشکیل شد با نامهایی چون” مجمع” و “جامعه” و از این غافل بودند که در دل اینان، آدمهایی خواهند آمد و قضیه شکل جدیدی به خود خواهد گرفت و قس علی هذا…..
حالا از همان آدمهایی که روزی دست در دست داده بودند و آدمها را با نامهای مختلفی –زده بودند- تعدادی سرکش شده اند که به گمانم این نیز صوری است، اما با فرض صوری نبودن، می توان به نتیجه رسید که دارد حرف برشت، اینجا، در روح و روان آدمهایی جدید حلول می کند و این بار می توان نوشت:
اول به سراغ “کمونیستها” رفتند
من کمونیست نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به “مجاهدین” حمله بردند
من مجاهد نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به “ملی مذهبی” ها رسید
ملی مذهبی نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
البته می توان در این خصوص صدها، بل هزاران جمله و واژه بر کاغذ اورد؛ اما از قدیم گفته اند: عاقل به اشارتی، حال “داریم” فریاد می زنیم؛ اما دیگر کسی نمانده تا فریادمان را بشنود و کاری بکند.
Posted in Uncategorized
12 Comments
سالروز هدفمندی یارانه ها
سال پیش در همین روز، اولین روز هدفمندی!! یارانه ها را بعضی ها جشن گرفتند. البته واضح و مبرهن است که برای بعضی ها با داشتن فلان تعداد فرزند و زندگی در جایی که نهایتا از محل کار تا منزل بیست قدم فاصله دارد این 45 هزار تومان سرانه یعنی درآمد مضاعف ، حال بگذریم که چه مقدار هزینه های جدید به دیگران تحمیل گردیده است.
نکته ی اول: دیشب شبکه ی اول تلویزیون ملی ایران با افتخار تمام اعلام کرد: پس از هدفمندی یارانه ها سه و خورده یی دهم درصد(توجه بفرمایید : دهم درصد/یعنی کمتر از یک درصد) از مصرف بنزین در این مملکت کم شده است و این بود نتیجه ی این همه فشارهایی که به جامعه وارد شد، یعنی مبلغ گران شد، کیفیت فدا شد، ملت ناگزیر در صف های گاز که سوختی است در معدود کشورهای دنیا(انگشت شمارند کشورهایی که از سی ان جی استفاده می کند و آن هم در سطحی محدود نه به وسعت کشورشان)مورد استفاده قرار می گیرند، بایستند؛ آن وقت کمتر از یک درصد صرفه جویی کنیم!!!
نکته ی دوم: همین گزارش می افزاید در همین مدت چیزی نزدیک به همین یک درصد در مصرف گاز خانگی نیز صرفه جویی کرده ایم!! هنگامی که این گزارش از تلویزیون پخش می شد دوستی کنار دستم نشسته بود و به طنز گفت: “یعنی اینکه مردم واقعا سردشونه و اسراف نمی کنند “و من هم سال قبل در مطلبی نوشته بودم دلیل مصرف بیش از اندازه ی آماری که حضرات بار ما می کنند، استفاده از سر شکم سیری نیست، بل ساختمانهای ماست که اصولا اصولی ساخته نشده اند تا از اتلاف انرژی جلوگیری کنند و پیش از آنکه با وارد کردن فشار ” قیمت” بخواهیم جلوگیری کنیم، می بایست به فکر ساخت مسکن های مناسب با استانداردهای روز، از اتلاف انرژی جلوگیری کنیم.
نکته ی سوم: این البته هیچ ارتباطی به دو نکته ی قبلی ندارد. دوستم که دبیر یکی از دبیرستانهاست تعریف می کرد: دیروز مدیر محترم دبیرستان خبر ازبخشنامه ی “جایزه ی سی میلیون تومانی آموزش و پرورش برای حفظ سی جزء قرآن “می داد و ناراحت بود از اینکه گاهی برای تکثیر سئوالات میان ترم می گویند: بودجه نداریم و باید از هزینه ی شخصی بپردازید!
Posted in Uncategorized
15 Comments
میدان گازی دریای شمال و پروپاگاندای دولت
در حالی که رستم قاسمی وزیر نفت ایران خبر از استخراج گاز فراوان در بستر دریای کاسپین (خزر) می دهد ، احمد قلعه بانی یکی دیگر از مقامات ایرانی می گوید : نفت را سر سفره ی ایرانیان مقیم خارج می بریم. در اینکه این حرف و حدیث اصولا از کجا نشات می گیرد نیاز زیادی به گفتگو نیست؛ اما دم خروس بد جوری از زیر قبای آقایان بیرون زده و با هر حرکت جدید بر بی درایتی و کم تدبیری شان صحه می گذارند.
نکته ی اول: محمود احمدی نژاد در بهار سال 1384 در حالی که نامزد انتخابات شده بود وعده ی آوردن نفت بر سفره های ایرانیان کرده، اگر چه هیچگاه پس از انتخاب اش به صورت جدی کسی از او نخواست تا به وعده هایش جامه ی عمل بپوشاند و این شعارش همانطور که همگان به یاد دارند به صورت یک وعده ی فریبنده تا کنون در اذهان باقیمانده است . اگر چه در دنیای سیاست اصولا از این دست وعده ها در حد همان شعار باقی می ماند؛ اما این بار احمد قلعه بانی به شکلی باور نکردنی می اندیشد ایرانیان خارج از کشور(خاصه طبقه ی سرمایه دار) نیز به لحاظ شعور اجتماعی در حد فلان مردم روستا نشین در نقاط محروم ایران هستند که با بهانه ی بردن نفت بر سر سفره ها پول های بی زبان شان را در کام سیاستمداران بی کفایت دولت دهم قرار دهند!!
نکته ی دوم: اقتصاد ایران روز به روز به قهقرا می رود، ابتدا شرکتهای ایرانی تحریم شدند، سپس بانکها و افراد و حالا که قرار است بانک مرکزی نیز در زمره ی مغضوبین صاحبان قدرت جهانی قرار گیرند یک مقام درجه دوم ایران به شکل مضحکی صحبت از مشارکت دادن ایرانیان صاحبان سرمایه ی در پروژه های خیالی می نماید. بندگان خدا ابتدا اعلام می کنند میدان گازی بزرگی را در دریای شمال ایران به بهره برداری رسانده اند و در مدت زمان اندکی بدون فاصله اعلام می کنند که می خواهند ایرانیان خارج نشین را در این موفقیت!! سهیم کنند. خنده دار این است که همین حضرات تا چند سال پیش ایران را از آن ایرانیانی می دانستند که در همین خاک زندگی می کنند و حالا که محتاج شده اند دست یاری به سوی کسانی دراز می کنند که بسیاری از همانها کسانی بودند که به وضع فضیحت باری از ایران رانده شده و حتا دارایی های شان به دست بنیادهای الا ماشالله پرشمار افتاد و پس از چندی به اشخاص واگذار شد تا عمدتا بهره برداری هایی نظیر آپارتمان سازی و غیره کنند و با اموال باد آورده ثروتهای انچنانی بیاندوزند.
نکته ی سوم: البته شاید عده یی از هموطنان خارج نشین تن به چنین حماقتی بدهند؛ اما نا گفته پیداست این مانور مضحک تا چندی دیگر مانند ان پروژه ی ادعایی صادرات بنزین به خارج از ایران و یا ادعای پیدا شدن کیف حاوی مدارک مهم حکومت پهلوی در صندوق عقب اتومبیلی سلطنتی در سعد آباد برملا شده و پروپاگاندای حضرات نتیجه ی معکوس دهد، که البته از جماعت وطنی مان انتظار ” درک” نخواهم داشت، که سالهاست به خواب بودن هموطنان عزیزم عادت کرده ام.
Posted in Uncategorized
7 Comments
دست دولت خدمتگزار مریزاد!!
دست دولت خدمتگزار مریزاد!! حضرات با شعار مهرورزی وارد شدند، اندک اندک بلایی به سر اقتصاد ایران اوردند که نهایتا مجبور به پرداخت یارانه ی نقدی شدند، بعد که کلا اقتصاد ایران فلج شد، برای اینکه بهانه یی داشته باشند، رفتند و ریختند توی سفارت دولت فخیمه ی انگلیس و عکس ملکه ی انگلیس را به اسم اسناد جاسوسی و چه می دانم سند فلان در دست گرفته و شعار دادند و از ان طرف وزارت امورخارجه ی بریتانیا!! سفارت ایران را با خدم و حشم بیرون کرد تا اوضاع شیر تو شیر شده و خدمتگزاران کنسولگری ایران با سلام و صلوات وارد فرودگاه امام خمینی شوند و مورد استقبال “رامین مهمانپرست” قرار گیرند و قس علی هذا…
حالا چی شده؟
هیچی!! مردم بیچاره و خاصه آن دسته از عوام الناسی که به خیال پرداخت ابدی این یارانه ها عاشق سینه چاک دولت کریمه ی فخیمه ی خدمتگزار میرزا محمود شده بودند، حالا باید سماق بمکند تا مگر کسی از آسمان بیاید و دست نوازشی بر موهای نازنین شان بکشد و از این غرقاب نجات شان دهد، حساب ما آدمهای کج فهم، بدبین، معاند و غیر حق شناس هم که با کرام الکاتبین است! می نشینیم سماقی را که از مدتها پیش در دست داشته و آرام آرام می مکیدم، باز می مکیم و خدایی من یکی به ریش کسانی می خندم که در جواب انتقاداتم می گفتند : چرا طرفدار !!!!!! نباشم ؟ اگر !!!! نبود، من !!!!!! نداشتم!؟ چشم شان کور، می خواستند به بهای کیک و ساندیس عزت شان را نفروشند….
باقی بقای تان/ گیله مرد
Posted in Uncategorized
9 Comments
مشاعره با آقا یوسف
دوست مان آقا یوسف که کمی گرفتار کارو زندگی هستند این شعر رو برام فرستادند، اصل شعر و پاسخ ش رو اینجا می ذارم. لطفا نقد هم بکنید.
از آقا یوسف به من:
……………..
بابت تاخیرم عذر ها می خواهم
حال و روزم خوش نیست از خودم آگاهم
گفته بودی شعرم پر شود از امید
چون کنم با این دل، کو پر است از تردید
زندگی زندان است، ما در او زندانی
ای برادر چیزی، از قفس می دانی؟
من اسیر نفسم، تو اسیر اوهام
این اسیر بازی، آن اسیر ایام
هر کسی در کاری است، زندگی تکراری است
روزهایم در خواب، شب پر از بیداری است
غرق در هذیانم، گوئیا تب دارم
نیمه شب هم رفت و باز من بیدارم
صوت ها سرگردان در سرم می پیچند
گوئیا آن ها هم بی نهایت گیجند
ای که بی همتایی، تک رفیق مایی
کاشکی بر حالم نظری بنمایی
…….
از آرش گیلانی پور به آقا یوسف:
به تو یوسف کمی از راز بگویم
به توازلذت شادی وهم آوازبگویم
……………………………
جان یوسف؛ روزها را زندگی کن
لیک شادی کن، خدایت بندگی کن
کم براین درگه بنال و مویه بنما
کمترک افغان نما و گریه بنما
گفتی از امید گفتم هم که شادی
خوش بود بانگ خروس بامدادی
یوسفم چون خود اسیرنفس هستی
تهمتی بر ما ز آن اوهام بستی
وَهم در افکار آرش جا ندارد
هیچ بهر امدن هم نا ندارد
چشم بر آفاق دارم من هماره
تا بیابم بهرخود، بهر توچاره
گفته ای تب داری آری راست گفتی
گفته ای هذیان بگویی، حرف مفتی
آری این افکارتو کلی عجیب است
واژه هایت هم مرا کلی غریب است
چشم بر هستی گشا و شاد کن دل
غصه از دل چون رود، اتمام مشکل
گفته ای ما را که بی همتا رفیقیم
مرحمت داری، ارادت، ما شفیقیم
چشم بر راه تو هستم بار دیگر
مهر ورزی و دهی اشعار زیور
…………….
آرش گیلانی پور 22 مهر 1390
Posted in Uncategorized
14 Comments
جنازه ی دوست داشتنی
جنازه ی دوست داشتنی
………………………
مرده بودم؛
به خوابم آمدی،
بیدار شدم.
گفتی؛
بار دیگر با هم می میریم.
*
و این بار؛
مردی،
من ؛
پیشترها مرده بودم .
*
تو؛
جنازه یی را دوست داشتی که دوستت می داشت.
…………………………………….
آرش گیلانی پور
19/7/1390
Posted in Uncategorized
9 Comments
چهارمین مشاعره با آقا یوسف
این چهارمین مشاعره ی من با آقا یوسف است.بدون شرح اینجا می گذارم.امیدوارم ما را نقد کنید.سپاسگزارم
از یوسف ایرانی به من
……………………
باز هم من آمدم با مثنوی مثنوی با حال و روزی معنوی
حال من هر روز بهتر می شود چشم غم با دیدنم تر می شود
زندگی در شهر تهران وای وای دود و داد و فکر ویران وای وای
در غذای ما سیاست ریختند تخم کینه تخم نفرت ریختند
درد ماها بیش تر از صد هزار من چه گویم دردهایم بی شمار
زندگی مان با ریا آمیخته چاپلوسی از سر و رو ریخته
باز هم من ماندم و این بغض تلخ آه مولانا کجایی؟ شهر بلخ؟
نه به لب لبخند و نه در دل صفا خسته ام زین مردمان بی وفا
فرق ما با نامسلمانان کجاست؟ این همه فقر و فلاکت مال ماست؟
شبهه ها دارم فراوان در دلم با که گویم تا کند حل مشکلم
حرف هایم ناتمام است ای برار ناگزیرم نیمه کاره الفرار!
…………………………………………..
از آرش گیلانی پور به آقا یوسف
………………………………………….
آفـــــرین بر یوسف بس نازنین شاعری از خــــــطه ی ایران زمین
دیده ام از شادی ات برقی بزد چون تو را شادی و خوشحالی سزد
حرف غم همواره از تو دورباد دشمن ات خوار و هــــماره کور باد
غم مخور اینجا گلستان می شود پر زســــبزه، باغ و بستان می شود
این سیاست، بازی زشــــتی ُبَود ریشه کــــرده در تن و جان ات دَوَد
نفرت ازسینه برون کن تا دمی خوش بیاســـــایی، بخندی یک کمی
غم مخورکان دردهم درمان شود شاد گــــردی غصـــه ات پایان شود
زندگی با چاپلوسان مردگی است از ریا حرفی نزن کاین بندگی است
کن فراموش و به دل راهی مده بغض را بیـــــــرون بریز آهی مده
آه زان مولاکه بلخی خوانده ای مدفن اش در قونـــیه! جا مانده ای؟
من، در اینجا مــسلمی نادیده ام یا که دیده، لیک خــــوش خندیده ام
نامسلـمانی فـــراوان گشته است دین فــروشی آه، ارزان گشته است
یادباد فرمــــایش مــــولای مان فقـــــر چون آید رود ایمــان ز جان
شبه ای گرهست درایمان ماست نیست در دین،در درون جان ماست
نی تو را راه فراری می دهم نی دگـــــــر با تو قـــراری می نهم
…………………
با احترام:آرش گیلانی پور
دهم مهرماه 1390
Posted in Uncategorized
14 Comments
پیامکی برای سیده آسیه
تازه روی صندلی مترو جابجا شده بود که پیامکی برایم آمد، شماره ناشناس بود و من این جور مواقع معمولا می نویسم: ببخشید شما؟ هر که بود از شهر مشهد یا همان اطراف بود.به دلیل اینکه یکی از بستگان سالهاست انجا ساکن است و هرازگاهی شماره ی موبایل اش را تعویض می کند گفتم شاید او باشد و می خواهد اذیتی کرده و سپس معرفی نماید.
نوشت:
ببخشید شماره ی شما با دوستم اشتباه شده بود، می شه بگین بچه ی کجایین؟
من این بار بر خلاف دفعات قبل که چنین درخواستی می شد با ترشی جواب می دادم نوشتم:
البته اگه شما خودتون رو معرفی کنید به روی چشم.
پاسخ داد:
من”سحراب” هستم بچه ی مشهد.
در حالی که می خواستم نخندم تا اطرافیانم به “مجنون” بودنم شک نکنند شیطنتی کردم و نوشتم:
سیده آسیه هستم اهل گرگان
این بار انگار خوش به حال اش شده بود نوشت:
اِ چه خوب؛ من 5 شنبه می خوام برم ساری، از اونجا رد می شم می شه همدیگه رو ببینیم؟
پاسخ اش رادادم:
که چی بشه؟ می خوای برام نخودچی کیشمیش بیاری؟
نوشت:
راستی چند سالتونه؟ باشه سوغاتی هم برات میارم، یکی دو ساعتی باهم هستیم بعد می رم.
برایش نوشتم:
پسرجان من لقمه ی گلو گیری ام ، برای دهن تو گنده ام، دو سه تا داداش دارم که رزمی کار می کنن و خودم هم مربی شوتوکان هستم.
گفت:
خوب من می خوام از اونجا رد شم، می خواستم یه ساعتی ببینمت؟
جواب دادم:
که چی بشه؟ راستی شغل ت چیه؟
نوشت:
توی میدون بار پیش بابام کار می کنم.
برایش نوشتم:
هیچ سنخیتی با هم نداریم ! فکر نمی کنم یک پزشک و یک میدون دار باهم جور دربیان.
دوباره نوشت:
اشکال نداره فقط یه ساعت همدیگه رو ببینیم بعد من می رم!
داشتم از خنده می ترکیدم اما خودم را کنترل کردم و نوشتم:
بچه جان اگه باز می خوای مزاحم بشی می دم تلفن ت رو قطع کنن، لطفا دیگه جواب نده.
نوشت: باشه باشه دیگه مزاحم تون نمی شم، بای
حالا مترو به مقصد رسیده بود وباید پیاده می شدم. تا همینجا فکر می کردم دارم با پسر دایی قلچماق ام پیامک رد و بدل می کنم . وقتی پیامک قطع شد و دیگر نیامد، فهمیدم بیچاره امشب بدجوری توی کف خانم دکتر خواهد رفت، راست اش از خودم دلخور شدم؛ اما با همه ی بدی فکر می کنم به نتیجه ی خوبی رسیدم.فکر کنید واقعا کسی مزاحم خانم دکتری شد و همه ی این ماجرا درست بود، آیا اگر یکی از طرفین رضایت نداشت آن یکی به خود اجازه ی مزاحمت می داد؟
بسیاری از ناهنجاریهای جامعه ی ما ابتدا با رضایت طرفین اتفاق می افتد، اما وقتی کار به جاهای باریک می رسد ادعاهایی مبنی بر زور و اجبار به میان می آید؛ اما همین نمونه ی واقعی حاکی از رد این ادعاست.
امیدوارم از اینکه این جوانک را کمی اذیت کردم خداوند مرا ببخشد.
Posted in Uncategorized
17 Comments
مشاعره با آقا یوسف(3)
مشاعره با آقا یوسف(3)
درود دوستان:
من به این آقا یوسف پیشنهاد داده بودم هفته ای یک شعر برای هم بفرستیم و با کیفیت بیشتر؛ اما از اونجایی که ایشون می فرستن دلم نمی یاد جواب ندم . فقط خدا رو گواه می گیرم من کمتر از بیست دقیقه وقت می ذارم ، چون به قول محمود خان عزیز مشغله ی فراوونی دارم، امیدوارم ایشون هم همین مقدار وقت برای این کار بذارن، چون در غیر این صورت از درس و زندگی می افتن/بخونید ونقد کنید! لایک زدن جای خود!! همواره نیازمند کامنت سبزتان هستیم.
ازآقا یوسف به من
……………..
اولا که یوسفم، ایرانی ام
اهل تبریزم، ولی تهرانی ام!
سن من ۳۰ را گذشته تازگی
مملو از عشقم پرم از سادگی
رشته ام فنی است دانشجوستم
با تمام مهربانان دوستم
آشنایی ها به اسم و رسم نیست
چون ندانی در درونم هست و نیست
در میان آشنایان گم شدم
همچو مشروبی درون خم شدم
دیگران تنها برونم دیده اند
ره به دریای دلم نگشوده اند
گر تو می خواهی مرا بشناختن
یک صباحی باش با من همسخن
…………………………………
از ارش گیلانی پور به آقا یوسف
…………………………….
یک ســــــــلام بر یوسف تهران زده
او که پیکانی میــــــــــــان جان زده
بر تواین سی ســـــــالگی تبریک باد
روزهایت شاد، شـــــــــبها شیک باد
گفتی ازعشـــــــــق و همی از سادگی
رو کنی از مهـــــــــــر و از دلدادگی
اهل دانشـــــــــــــگاهی و هم اهل فن
نکته ای گفتی و پایان هــــــــر سخن
مهر می ورزی به هــــــر بیگانه ای
آشنــــــــــــــا با جام و هم پیمانه ای
از درونت گفــــــــته ای و هست ها
از محبت کـــــــــردن، از پیوست ها
آشنایان تو یوسف؛ مـــــــــــردم اند
همچو مـــــشروب درون یک خم اند
مـــــــــــن؛ برونت را ندیدم تا کنون
لیـــــــــــــک از نادیدنت دارم جنون
دیگر از نامـــــــت نمی پرسم عزیز
نی کنم گریه، نگردم اشـــــــک ریز
داور دانا نگـــــــــــــــــــهدارت بود
ماهـــــــــــــرویی همدم راهت شود
………………………………….
با احترام: آرش گیلانی پور
Posted in Uncategorized
8 Comments
مشاعره با آقا یوسف (2)
مشاعره با آقا یوسف(2)
……………………………
دوست عزیزمان آقا یوسف ایرانی ظاهرا می خواهند مارا شرمنده کنند. در این پست دومین شعری را که امروز برایم فرستادند به همراه جواب ایشان می خوانید.البته ما ادعایی در سرودن نداریم خواهش می کنم دوستانی که می خوانند در کامنت هایشان به جای لایک زدن چیزی بنویسند تا بدانیم این نوشته ها ثمری دارد یا نه.؟ در ضمن خوشحال خواهیم شد نوشته ی هر دو را کمی نقد نیز بکنید. با احترام: آرش گیلانی پور
از آقا یوسف به من:
…………….
من سلامت را دهم پاسخ سلام
ای رفیق ای دوست یا ای هم کلام
نی مرا نامیست نی ما را نشان
گم شدم در این جهان بی کران
شعر تنها همدم تنهایی ام
غصه هم آغوش بی پروایی ام
جز به ایما بر درونم راه نیست
از دل زارم کسی آگاه نیست
مستم و محصور این دیوارها
له شده در زیر این آوارها
تا زبانم شعر را آغاز کرد
در ز آتشدان جانم باز کرد
شعله ها تا بیکران ره یافتند
تار و پود زندگی را ساختند
بعد از این من ماندم و سوزی غریب
من ز خود دور و خدا با من قریب
بار الها دردمندم دست گیر
دست من را زین جهان پست گیر
خسته ام یا رب تسلایی فرست
بر سکون شعله دریایی فرست
بر کویر جان من تخمی بکار
بلکه در دل بوته ای آید به بار…….
……………………..
پاسخ آرش گیلانی پور به آقا یوسف
………………………………..
آه ای یوسف تو ماهی، چــــــــون گلی
شعــــــــــر می گویی بســـــــــان بلبلی
چون تو را آن روزهــــــــــا مادر بزاد
از ســـــــر شوقت پـــــدر نامی نهاد
لیک کتمـــــــان می کنی ای جان من
از جهــــــان می گویی ای جانان من
شعر خوب است ولــــــیکن نان نیست
در سر سفـــــــــره تو را ایمان نیست
جان یوسف خـــــــــنده و شوخی تمام
حرف از عشـــــــق و بگو چندی کلام
من نه دیواری ببیـــــــــــــنم نی حصار
نی ز آواراســـــــــــت حرفی، نی نگار
چــــــــــون تو را اتش به دل باشد کمی
یا که شــــــــعله می کشد شعرت دمی
نیست مشــــــــــکل باز دل را صاف کن
سینــــــــــــه خالی از سخن هم لاف کن
تار و پود زنـــــــــــــــــــــــدگی با هم بود
تار آید از پی اش پــــــــــــــــــــودی رود
ســــــــــوز غربت را چشــــــــــیدم پیشتر
لیک از قــــــــــــــــــــربت نخوردم نیشتر
دارم امیـــــــــــــــــــــدت، بگیرد دست را
ره نماید هـــــــــــــــــــم تورا و مست را
این جهــــــــان زیباست یوسف جان من
کن نظاره در هــــــــــــــــــمه ایران من
خستگی را خســــــــته کن، یوسف به پا
باش، برخـــــــــــیز وجهان کن جا به جا
شـــــــــــــــــــعله در دریا نخواه و از خدا
چـــــــــــــــــون نگردد خامش و حتی فنا
جـــــــــــــــــان یوسف راه را گم کرده ای
دل فــــــــــــــراری، چاره ی خم کرده ای
گیـــــــــــــــــــــر از آرش کمی پند و بگو
کنـــــــــــــــــــیه ات را، نِی نمایم جستجو
…………………………….
با احترام: آرش گیلانی پور
یک توضیح: من از ایشان خواستم که نام واقعی و شهرت شان را بنویسند مقداری از کنایات حاصل همین خواست من و عدم اجابت ایشان است.
Posted in Uncategorized
14 Comments
مشاعره با آقا یوسف
دوست شاعرمان یوسف ایرانی!! محبت فرمودند و چند بیتی فرستادند و ما هم در جواب برایشان نوشتیم، هر دو را با هم بخوانیم:
از یوسف ایرانی برای من:
………………………….
پس شروع کن مثنوی را ای رفیق
تا نگردی اندر این دریا غریق
من ندارم نکته ای در ابتدا
ابتدایش با تو ما را انتها
من از این سردر گمی ها خسته ام
سالها را منتظر بنشسته ام
پس رهایم کن تو از این انتظار
هرچه داری رو کن ای شب زنده دار
«یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد»
دفتری نو رو به چشمم باز شد
………………………..
پاسخ من به آقا یوسف:
الســـــلام، ای یوسف ایرانی ام
خوب دانی خود که من گیلانی ام
غــــرق دریا نیستم من، جان من
استـــــــخوانی رفته در دندان من
نکته را گفتی و عـــشق آغاز شد
یک تـــــــــــــرانه از پی اواز شد
دوستی را نیست جــــــــــانم انتها
چشــــــــم بند و هم بدیها کن رها
گفتی از ســــردرگمی، نالان مباش
ســــــــالهای زندگی، گریان مباش
از ازل در انـــــــــتظاری بوده ایم
عاشق شـــب زنده داری بوده ایم
آن علی مولای مـــــــن، یارت بود
حـــــــــــــق نگهدار دل زارت بود
آرش از روز ازل دیــــــــوانه بود
با علی و عــــشق او همخانه بود
لیک از مـــــــولا نگو ای مهربان
دست لــــــــرزد، بند آید این زبان
بهر یوسف چنــــــد بیتی بس بُوَد
یاد مــــــــــولا در دل هر کس بُوَد
روزبرتوخوش وشـــــبها شاد باد
نام مـــــــــولا هر دمت در یاد باد
…………….
با احترام: آرش گیلانی پور
Posted in Uncategorized
2 Comments
مشاعره ی فیسبوکی
ما در فیسبوک گروهی ساخته ایم به نام: خانه ی شاعران امروز/پست حاضر یکی از نوشته های امروز آنجاست که بی کم و کاست تقدیم دوستانم می کنم.
دوست گرامی ای به نام یوسف ایرانی (از اعضای خانه ی شاعران امروز)لطف کردند و قطعه ای که در پی می آید را فرستادند و ما نیز مرتکب مشاعره شدیم و پاسخ دادیم. ماحصل این گفت و شنود را که همین امروز اول مهرماه 1390 اتفاق افتاد در این پست می خوانید. در انتها دوست دیگرمان “افشین معشوری ” جواب دندان شکنی به هر دو داده اند که در انتهای مطلب خواهد آمد.
بی دین
در خانه شاعران چه ها می بینم
من از دل این و آن غزل می چینم
گفتم که کسی به گرد پایم نرسد
گفتم که بدانی اخوی من اینم
بادم بزنید تا کمی باد شوم…… ما پیشنهادکردیم بنویسند(بادم بزنید تا که کمی شاد شویم)
عشق است فقط دین من و آیینم
گر شوخی و جدی به هم آمیخته شد
تقصیر تو بود چون ربودی دینم
یوسف ایرانی
………..
برای یوسف ایرانی
در پاسخ به قطعه ی دین
…….
این خانه ی شاعران پناه تو بود
هم آدم و هم خـــــدا گواه تو بود
ما را به جهان نیست پناه دگری
دیده به دروشـــــعرونگاه تو بود
……
با احترام آرش گیلانی پور
……………….
برای آرش گیلانی پور
در پاسخ به پاسخش به قطعه بی دین
———-
شب و روز من:
امروز نگاه همگان سوی من است
در سینه من هزار شعر و سخن است
امروز مرا یکی به میدان می خواند…… پیشنهاد من(امروز یکی مرا به میدان خوانده است)
با من چه کنی؟ غزل شب و روز من است
——–
یوسف ایرانی
……………..
برای یوسف ایرانی
……………
در پاسخ به قطعه ی شب و روز من
…………….
ما مدعی شــــــعرو ادب نبوده ایم
افتاده واهـــل تاب و تب نبوده ایم
داریم کمی ذوق وسرسوزن عشق
شاکی زتو وبزم و طرب نبوده ایم
………………
با احترام:آرش گیلانی پور
…………
سام و علیک(افشین معشوری)
برای آرش گیلانی پور
………
–نا مدعی شــــــــعر و ادب سام و علیک
–افتــاده ز پا و تاب و تب، سام و علیک
–آن ذوق تو وســوزن وعشق وشعروشور
–ارزانی یوسف، همــــچنین سام و علیک
…….
با احترام به دوستان
البته از این دوست مان قول گرفته ایم به جهت عمومی بودن “خانه ی شاعران امروز” چنانچه مایل باشند با ای میل مشاعره کنیم . چنانچه ایشان به عهدشان وفاکردند و چیز در خوری فرستاند و جواب نوشتیم، یقینا برایتان اینجا خواهم گذاشت.
با احترام: گیله مرد
Posted in Uncategorized
6 Comments
خان بابا و اویارقلی
سلام خان بابا
امیدوارم خوب و خوش سلامت باشی و ملالی در بین نباشه، ای از احوالات اویارقلی و بقیه ی نوه هات هم بخوای بدنیستیم. نفسی می یاد و می ره، خان بابا جون یادته دفعه ی پیش برات نوشتم می خوام برم تازه آباد، انگار الان که حالم بهتر شده دیگه اون تازه آباد و زمینای در حال آبادشدن رو فراموش کردم و هوس “اویاری” تو اونجا از سرم پریده.
خان بابای خوبم؛
راستش چن وخت پیش خیلی حالم بد بود ، خیلی غصه می خوردم، اصلا داشتم دق می کردم، از بعضی چیزا دلم گرفته بود، خوب زد و یه هو کدخدای تازه آباد برام پیغوم فرستاد اویارقلی ما اینجا می خوایم ت، مام سبک سنگین کردیم دیدم همچین بد هم نیست و خلاصه رفتیم و یه چن وختی هم مهمون شون شدیم. الحق و الانصاف کلی ازمون پذیرایی کردن، مارو بردن بهترین و خوش آب و هواترین جای ده جا دادن و هر روز یه گاری خوب و تر و تمیز می فرستادن دنبال مون تا بریم زمیناشون رو ببینیم و برای “اویاری” اونجا نظر بدیم، سر غروبی هم یه دیلماج و همون گاری قشنگه ما رو می بردن می چرخوندن و خوراکی و هر چی می خواستیم برامون می خریدن و می رفتم دوباره همون جایی که صب ازش اومده بودم.
القصه جونم برات بگه که اون چن وختی که اونجا بودیم دل مون واسه ننه و گل پری و خیلیای دیگه که تو مراد آباد داشتیم تنگ شده بود، غروبا می شستم دم پنجره سمت مراد آباد رو نیگا می کردم غصه می خوردم و از این حرفا!! ولی از بس تو مراد آباد چیزای بد دیده بودم تصمیم گرفتم دیگه همونجا بمونم هر چن وخت یه بار بیام یه دوری بزنم و برم، خلاصه چن روز پیشا اومدم ده، دیدم اوضاع هنوز اون جوری بود که چه عرض کنم یه خورده همچین بدتر شده، داد مراد آبادیا رو هواس ولی از بس این گل ممد و دارو دسته ش ریشه کردن که دیگه کسی نای بلند حرف زدن نداره چه برسه بخواد بره تو میدون “قلی گشت” و داد و هوار راه بندازه؟!
خان بابا؛ یادته می گفتی با پیرمردای ده رفتین تو قلی گشت هر کار دلتون خواستن کردین ” شازده حمید” رو بیرون کردین از مراد آباد؟ حالا اصلا نمی تونین تو کوچه های مراد آباد بلند بلند حرف بزنین تا بگین “پ” یکی یقه تو می گیره می گه: پر رو شدین ها؟! می خواین ببیندیمتون به فلک و تمشیت تون کنیم ؟ و این جوریه که دیگه کسی جیگر نمی کنه صداشو ببره بالا.. حالا یه چن وختی یه که موندم تو دوراهی تازه آبادو مراد آباد، دلم اینجاست ولی شاید خوشبختی اونجا باشه! دلم می خواد تو مرادآباد بیل بذارم رو دوشم برم سر زمین ولی اینجا دیگه نه زمینی مونده و نه قناتی که بخوام ” اویاری” کنم، از اون طرف این تازه آبادیا اصلا نمی دونن اویاری یعنی چی؟ زمیناشون به لعنت خدا هم نمی ارزه ولی اومدن چنان کشت و زرعی راه انداختن که نگو، تو هوای تازه آباد نفس کشیده سخته ولی یه کارایی کردن که به عقل جن هم نمی رسه، خلاصه که بادمجون و خیار و گوجه ی اونا همه ش مصنوعی یه و مزه ی صیفی جات مراد آباد رو نمی ده ولی نه مراد آباد این روزا که دیگه داریم ” آفتابه” رو هم از چن تا ده اون ورتر می یاریم.. خوب هنوز تصمیم نگرفتم برم یا نرم ولی دلم خواست برات بنویسم، نوه تیم دیگه!! با تو درد دل نکنیم با کی بکینم؟ دیگه دخترعموها و پسر عموها و عموها و تموم فامیل هر کدوم یه طرف تار ومار شدن، قبلنا یه نوه ریزه داشتی که گاهی بهمون سر می زد، حالا اون نوه ریزه هم دیگه ما رو از یاد برده و نمی یاد سر بزنه…… قربون خان بابای گلم/اویارقلی
Posted in Uncategorized
10 Comments
گیل نوشت / نرخ طلا
خبر:کاهش قیمت طلا و سکه از هفته آینده
روزنامه نگار دیوانه: مادر بزرگم(البته بی تربیت نبود) می گفت: ما هم پایین تونو دیدیم هم بالاتونو
بعد از خبر:بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد
Posted in Uncategorized
7 Comments
