آرشیو کامل گیله مرد و گیل نوشت
- May 2012
- April 2012
- March 2012
- February 2012
- January 2012
- December 2011
- October 2011
- September 2011
- August 2011
- July 2011
- June 2011
- May 2011
- April 2011
- March 2011
- February 2011
- January 2011
- December 2010
- November 2010
- October 2010
- September 2010
- August 2010
- July 2010
- June 2010
- May 2010
- April 2010
- March 2010
- February 2010
- January 2010
- June 2009
- May 2009
- March 2009
- January 2009
- December 2008
- November 2008
جستجو
تقویم
Blogroll
سخنی با همه ی خوانندگان
می نویسم بدون کمترین ادعایی، یا اینکه بخواهم اظهار فضل کنم. برای دل خودم و دوستانی می نویسم که عاشقانه دوستشان دارم وآنها نیز با محبت هایشان به ادامه ی راه ترغیبم می کنند. دلیل آمدنم به این وبلاگ فیلترشدن بلاگ اسپات در ایران است.اگر روزگاری بلاگ اسپات از فیلتر درآمد بدون لحظه ای درنگ با قدردانی از این سرویس دهنده ی خارجی که قدرت گرفته از ورد پرس است به همان خانه بر خواهم گشت.امیدوارم دوستان بدانندکه به خاطر سختی های ورود و
خروج آنان این بار اثاث کشی کرده و به اینجا آمده ام.
.
..به دوستی با همه ی شما عزیزان افتخار می کنم.
.
.
همیشه باشید آرش گیلانی پور/پانزدهم اگوست 2011//بیست و چهارم مرداد 1390-
نوشته های جدید
آخرین پیامهای شما
- گیله مرد on طنز؟! قیراطی چند؟
- میرزا قشمشم on طنز؟! قیراطی چند؟
- گیله مرد on ما گزارشگر داریم، گزارشگرمان میکروفن دارد
- میرزا قشمشم on ما گزارشگر داریم، گزارشگرمان میکروفن دارد
- گیله مرد on روز مادر(زن) مبارک
- میرزا قشمشم on روز مادر(زن) مبارک
- گیله مرد on ما گزارشگر داریم، گزارشگرمان میکروفن دارد
- نرگس on ما گزارشگر داریم، گزارشگرمان میکروفن دارد
- گیله مرد on روز مادر(زن) مبارک
- میرزا قشمشم on روز مادر(زن) مبارک
- گیله مرد on روز مادر(زن) مبارک
- baran on روز مادر(زن) مبارک
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- baran on روز ملی خلیج فارس
- baran on روز ملی خلیج فارس
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- نرگس on روز ملی خلیج فارس
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- میرزا قشمشم on روز ملی خلیج فارس
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- غلامی on روز ملی خلیج فارس
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- سینا on روز ملی خلیج فارس
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- baran on روز ملی خلیج فارس
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- گیله مرد on روز ملی خلیج فارس
- parvaneh on روز ملی خلیج فارس
نسخه ی آر اس اس دوستان
خوابگرد
چرند و پرند
هادی خورسندی
افشین معشوری
ساحل حریر
سلول 68
شبانگاهان
پنجره مهربانی
بیایید بیایید در این خانه بگردید
دست دولت خدمتگزار مریزاد!!
دست دولت خدمتگزار مریزاد!! حضرات با شعار مهرورزی وارد شدند، اندک اندک بلایی به سر اقتصاد ایران اوردند که نهایتا مجبور به پرداخت یارانه ی نقدی شدند، بعد که کلا اقتصاد ایران فلج شد، برای اینکه بهانه یی داشته باشند، رفتند و ریختند توی سفارت دولت فخیمه ی انگلیس و عکس ملکه ی انگلیس را به اسم اسناد جاسوسی و چه می دانم سند فلان در دست گرفته و شعار دادند و از ان طرف وزارت امورخارجه ی بریتانیا!! سفارت ایران را با خدم و حشم بیرون کرد تا اوضاع شیر تو شیر شده و خدمتگزاران کنسولگری ایران با سلام و صلوات وارد فرودگاه امام خمینی شوند و مورد استقبال “رامین مهمانپرست” قرار گیرند و قس علی هذا…
حالا چی شده؟
هیچی!! مردم بیچاره و خاصه آن دسته از عوام الناسی که به خیال پرداخت ابدی این یارانه ها عاشق سینه چاک دولت کریمه ی فخیمه ی خدمتگزار میرزا محمود شده بودند، حالا باید سماق بمکند تا مگر کسی از آسمان بیاید و دست نوازشی بر موهای نازنین شان بکشد و از این غرقاب نجات شان دهد، حساب ما آدمهای کج فهم، بدبین، معاند و غیر حق شناس هم که با کرام الکاتبین است! می نشینیم سماقی را که از مدتها پیش در دست داشته و آرام آرام می مکیدم، باز می مکیم و خدایی من یکی به ریش کسانی می خندم که در جواب انتقاداتم می گفتند : چرا طرفدار !!!!!! نباشم ؟ اگر !!!! نبود، من !!!!!! نداشتم!؟ چشم شان کور، می خواستند به بهای کیک و ساندیس عزت شان را نفروشند….
باقی بقای تان/ گیله مرد
Posted in Uncategorized
9 Comments
مشاعره با آقا یوسف
دوست مان آقا یوسف که کمی گرفتار کارو زندگی هستند این شعر رو برام فرستادند، اصل شعر و پاسخ ش رو اینجا می ذارم. لطفا نقد هم بکنید.
از آقا یوسف به من:
……………..
بابت تاخیرم عذر ها می خواهم
حال و روزم خوش نیست از خودم آگاهم
گفته بودی شعرم پر شود از امید
چون کنم با این دل، کو پر است از تردید
زندگی زندان است، ما در او زندانی
ای برادر چیزی، از قفس می دانی؟
من اسیر نفسم، تو اسیر اوهام
این اسیر بازی، آن اسیر ایام
هر کسی در کاری است، زندگی تکراری است
روزهایم در خواب، شب پر از بیداری است
غرق در هذیانم، گوئیا تب دارم
نیمه شب هم رفت و باز من بیدارم
صوت ها سرگردان در سرم می پیچند
گوئیا آن ها هم بی نهایت گیجند
ای که بی همتایی، تک رفیق مایی
کاشکی بر حالم نظری بنمایی
…….
از آرش گیلانی پور به آقا یوسف:
به تو یوسف کمی از راز بگویم
به توازلذت شادی وهم آوازبگویم
……………………………
جان یوسف؛ روزها را زندگی کن
لیک شادی کن، خدایت بندگی کن
کم براین درگه بنال و مویه بنما
کمترک افغان نما و گریه بنما
گفتی از امید گفتم هم که شادی
خوش بود بانگ خروس بامدادی
یوسفم چون خود اسیرنفس هستی
تهمتی بر ما ز آن اوهام بستی
وَهم در افکار آرش جا ندارد
هیچ بهر امدن هم نا ندارد
چشم بر آفاق دارم من هماره
تا بیابم بهرخود، بهر توچاره
گفته ای تب داری آری راست گفتی
گفته ای هذیان بگویی، حرف مفتی
آری این افکارتو کلی عجیب است
واژه هایت هم مرا کلی غریب است
چشم بر هستی گشا و شاد کن دل
غصه از دل چون رود، اتمام مشکل
گفته ای ما را که بی همتا رفیقیم
مرحمت داری، ارادت، ما شفیقیم
چشم بر راه تو هستم بار دیگر
مهر ورزی و دهی اشعار زیور
…………….
آرش گیلانی پور 22 مهر 1390
Posted in Uncategorized
14 Comments
جنازه ی دوست داشتنی
جنازه ی دوست داشتنی
………………………
مرده بودم؛
به خوابم آمدی،
بیدار شدم.
گفتی؛
بار دیگر با هم می میریم.
*
و این بار؛
مردی،
من ؛
پیشترها مرده بودم .
*
تو؛
جنازه یی را دوست داشتی که دوستت می داشت.
…………………………………….
آرش گیلانی پور
19/7/1390
Posted in Uncategorized
9 Comments
چهارمین مشاعره با آقا یوسف
این چهارمین مشاعره ی من با آقا یوسف است.بدون شرح اینجا می گذارم.امیدوارم ما را نقد کنید.سپاسگزارم
از یوسف ایرانی به من
……………………
باز هم من آمدم با مثنوی مثنوی با حال و روزی معنوی
حال من هر روز بهتر می شود چشم غم با دیدنم تر می شود
زندگی در شهر تهران وای وای دود و داد و فکر ویران وای وای
در غذای ما سیاست ریختند تخم کینه تخم نفرت ریختند
درد ماها بیش تر از صد هزار من چه گویم دردهایم بی شمار
زندگی مان با ریا آمیخته چاپلوسی از سر و رو ریخته
باز هم من ماندم و این بغض تلخ آه مولانا کجایی؟ شهر بلخ؟
نه به لب لبخند و نه در دل صفا خسته ام زین مردمان بی وفا
فرق ما با نامسلمانان کجاست؟ این همه فقر و فلاکت مال ماست؟
شبهه ها دارم فراوان در دلم با که گویم تا کند حل مشکلم
حرف هایم ناتمام است ای برار ناگزیرم نیمه کاره الفرار!
…………………………………………..
از آرش گیلانی پور به آقا یوسف
………………………………………….
آفـــــرین بر یوسف بس نازنین شاعری از خــــــطه ی ایران زمین
دیده ام از شادی ات برقی بزد چون تو را شادی و خوشحالی سزد
حرف غم همواره از تو دورباد دشمن ات خوار و هــــماره کور باد
غم مخور اینجا گلستان می شود پر زســــبزه، باغ و بستان می شود
این سیاست، بازی زشــــتی ُبَود ریشه کــــرده در تن و جان ات دَوَد
نفرت ازسینه برون کن تا دمی خوش بیاســـــایی، بخندی یک کمی
غم مخورکان دردهم درمان شود شاد گــــردی غصـــه ات پایان شود
زندگی با چاپلوسان مردگی است از ریا حرفی نزن کاین بندگی است
کن فراموش و به دل راهی مده بغض را بیـــــــرون بریز آهی مده
آه زان مولاکه بلخی خوانده ای مدفن اش در قونـــیه! جا مانده ای؟
من، در اینجا مــسلمی نادیده ام یا که دیده، لیک خــــوش خندیده ام
نامسلـمانی فـــراوان گشته است دین فــروشی آه، ارزان گشته است
یادباد فرمــــایش مــــولای مان فقـــــر چون آید رود ایمــان ز جان
شبه ای گرهست درایمان ماست نیست در دین،در درون جان ماست
نی تو را راه فراری می دهم نی دگـــــــر با تو قـــراری می نهم
…………………
با احترام:آرش گیلانی پور
دهم مهرماه 1390
Posted in Uncategorized
14 Comments
پیامکی برای سیده آسیه
تازه روی صندلی مترو جابجا شده بود که پیامکی برایم آمد، شماره ناشناس بود و من این جور مواقع معمولا می نویسم: ببخشید شما؟ هر که بود از شهر مشهد یا همان اطراف بود.به دلیل اینکه یکی از بستگان سالهاست انجا ساکن است و هرازگاهی شماره ی موبایل اش را تعویض می کند گفتم شاید او باشد و می خواهد اذیتی کرده و سپس معرفی نماید.
نوشت:
ببخشید شماره ی شما با دوستم اشتباه شده بود، می شه بگین بچه ی کجایین؟
من این بار بر خلاف دفعات قبل که چنین درخواستی می شد با ترشی جواب می دادم نوشتم:
البته اگه شما خودتون رو معرفی کنید به روی چشم.
پاسخ داد:
من”سحراب” هستم بچه ی مشهد.
در حالی که می خواستم نخندم تا اطرافیانم به “مجنون” بودنم شک نکنند شیطنتی کردم و نوشتم:
سیده آسیه هستم اهل گرگان
این بار انگار خوش به حال اش شده بود نوشت:
اِ چه خوب؛ من 5 شنبه می خوام برم ساری، از اونجا رد می شم می شه همدیگه رو ببینیم؟
پاسخ اش رادادم:
که چی بشه؟ می خوای برام نخودچی کیشمیش بیاری؟
نوشت:
راستی چند سالتونه؟ باشه سوغاتی هم برات میارم، یکی دو ساعتی باهم هستیم بعد می رم.
برایش نوشتم:
پسرجان من لقمه ی گلو گیری ام ، برای دهن تو گنده ام، دو سه تا داداش دارم که رزمی کار می کنن و خودم هم مربی شوتوکان هستم.
گفت:
خوب من می خوام از اونجا رد شم، می خواستم یه ساعتی ببینمت؟
جواب دادم:
که چی بشه؟ راستی شغل ت چیه؟
نوشت:
توی میدون بار پیش بابام کار می کنم.
برایش نوشتم:
هیچ سنخیتی با هم نداریم ! فکر نمی کنم یک پزشک و یک میدون دار باهم جور دربیان.
دوباره نوشت:
اشکال نداره فقط یه ساعت همدیگه رو ببینیم بعد من می رم!
داشتم از خنده می ترکیدم اما خودم را کنترل کردم و نوشتم:
بچه جان اگه باز می خوای مزاحم بشی می دم تلفن ت رو قطع کنن، لطفا دیگه جواب نده.
نوشت: باشه باشه دیگه مزاحم تون نمی شم، بای
حالا مترو به مقصد رسیده بود وباید پیاده می شدم. تا همینجا فکر می کردم دارم با پسر دایی قلچماق ام پیامک رد و بدل می کنم . وقتی پیامک قطع شد و دیگر نیامد، فهمیدم بیچاره امشب بدجوری توی کف خانم دکتر خواهد رفت، راست اش از خودم دلخور شدم؛ اما با همه ی بدی فکر می کنم به نتیجه ی خوبی رسیدم.فکر کنید واقعا کسی مزاحم خانم دکتری شد و همه ی این ماجرا درست بود، آیا اگر یکی از طرفین رضایت نداشت آن یکی به خود اجازه ی مزاحمت می داد؟
بسیاری از ناهنجاریهای جامعه ی ما ابتدا با رضایت طرفین اتفاق می افتد، اما وقتی کار به جاهای باریک می رسد ادعاهایی مبنی بر زور و اجبار به میان می آید؛ اما همین نمونه ی واقعی حاکی از رد این ادعاست.
امیدوارم از اینکه این جوانک را کمی اذیت کردم خداوند مرا ببخشد.
Posted in Uncategorized
17 Comments
مشاعره با آقا یوسف(3)
مشاعره با آقا یوسف(3)
درود دوستان:
من به این آقا یوسف پیشنهاد داده بودم هفته ای یک شعر برای هم بفرستیم و با کیفیت بیشتر؛ اما از اونجایی که ایشون می فرستن دلم نمی یاد جواب ندم . فقط خدا رو گواه می گیرم من کمتر از بیست دقیقه وقت می ذارم ، چون به قول محمود خان عزیز مشغله ی فراوونی دارم، امیدوارم ایشون هم همین مقدار وقت برای این کار بذارن، چون در غیر این صورت از درس و زندگی می افتن/بخونید ونقد کنید! لایک زدن جای خود!! همواره نیازمند کامنت سبزتان هستیم.
ازآقا یوسف به من
……………..
اولا که یوسفم، ایرانی ام
اهل تبریزم، ولی تهرانی ام!
سن من ۳۰ را گذشته تازگی
مملو از عشقم پرم از سادگی
رشته ام فنی است دانشجوستم
با تمام مهربانان دوستم
آشنایی ها به اسم و رسم نیست
چون ندانی در درونم هست و نیست
در میان آشنایان گم شدم
همچو مشروبی درون خم شدم
دیگران تنها برونم دیده اند
ره به دریای دلم نگشوده اند
گر تو می خواهی مرا بشناختن
یک صباحی باش با من همسخن
…………………………………
از ارش گیلانی پور به آقا یوسف
…………………………….
یک ســــــــلام بر یوسف تهران زده
او که پیکانی میــــــــــــان جان زده
بر تواین سی ســـــــالگی تبریک باد
روزهایت شاد، شـــــــــبها شیک باد
گفتی ازعشـــــــــق و همی از سادگی
رو کنی از مهـــــــــــر و از دلدادگی
اهل دانشـــــــــــــگاهی و هم اهل فن
نکته ای گفتی و پایان هــــــــر سخن
مهر می ورزی به هــــــر بیگانه ای
آشنــــــــــــــا با جام و هم پیمانه ای
از درونت گفــــــــته ای و هست ها
از محبت کـــــــــردن، از پیوست ها
آشنایان تو یوسف؛ مـــــــــــردم اند
همچو مـــــشروب درون یک خم اند
مـــــــــــن؛ برونت را ندیدم تا کنون
لیـــــــــــــک از نادیدنت دارم جنون
دیگر از نامـــــــت نمی پرسم عزیز
نی کنم گریه، نگردم اشـــــــک ریز
داور دانا نگـــــــــــــــــــهدارت بود
ماهـــــــــــــرویی همدم راهت شود
………………………………….
با احترام: آرش گیلانی پور
Posted in Uncategorized
8 Comments
مشاعره با آقا یوسف (2)
مشاعره با آقا یوسف(2)
……………………………
دوست عزیزمان آقا یوسف ایرانی ظاهرا می خواهند مارا شرمنده کنند. در این پست دومین شعری را که امروز برایم فرستادند به همراه جواب ایشان می خوانید.البته ما ادعایی در سرودن نداریم خواهش می کنم دوستانی که می خوانند در کامنت هایشان به جای لایک زدن چیزی بنویسند تا بدانیم این نوشته ها ثمری دارد یا نه.؟ در ضمن خوشحال خواهیم شد نوشته ی هر دو را کمی نقد نیز بکنید. با احترام: آرش گیلانی پور
از آقا یوسف به من:
…………….
من سلامت را دهم پاسخ سلام
ای رفیق ای دوست یا ای هم کلام
نی مرا نامیست نی ما را نشان
گم شدم در این جهان بی کران
شعر تنها همدم تنهایی ام
غصه هم آغوش بی پروایی ام
جز به ایما بر درونم راه نیست
از دل زارم کسی آگاه نیست
مستم و محصور این دیوارها
له شده در زیر این آوارها
تا زبانم شعر را آغاز کرد
در ز آتشدان جانم باز کرد
شعله ها تا بیکران ره یافتند
تار و پود زندگی را ساختند
بعد از این من ماندم و سوزی غریب
من ز خود دور و خدا با من قریب
بار الها دردمندم دست گیر
دست من را زین جهان پست گیر
خسته ام یا رب تسلایی فرست
بر سکون شعله دریایی فرست
بر کویر جان من تخمی بکار
بلکه در دل بوته ای آید به بار…….
……………………..
پاسخ آرش گیلانی پور به آقا یوسف
………………………………..
آه ای یوسف تو ماهی، چــــــــون گلی
شعــــــــــر می گویی بســـــــــان بلبلی
چون تو را آن روزهــــــــــا مادر بزاد
از ســـــــر شوقت پـــــدر نامی نهاد
لیک کتمـــــــان می کنی ای جان من
از جهــــــان می گویی ای جانان من
شعر خوب است ولــــــیکن نان نیست
در سر سفـــــــــره تو را ایمان نیست
جان یوسف خـــــــــنده و شوخی تمام
حرف از عشـــــــق و بگو چندی کلام
من نه دیواری ببیـــــــــــــنم نی حصار
نی ز آواراســـــــــــت حرفی، نی نگار
چــــــــــون تو را اتش به دل باشد کمی
یا که شــــــــعله می کشد شعرت دمی
نیست مشــــــــــکل باز دل را صاف کن
سینــــــــــــه خالی از سخن هم لاف کن
تار و پود زنـــــــــــــــــــــــدگی با هم بود
تار آید از پی اش پــــــــــــــــــــودی رود
ســــــــــوز غربت را چشــــــــــیدم پیشتر
لیک از قــــــــــــــــــــربت نخوردم نیشتر
دارم امیـــــــــــــــــــــدت، بگیرد دست را
ره نماید هـــــــــــــــــــم تورا و مست را
این جهــــــــان زیباست یوسف جان من
کن نظاره در هــــــــــــــــــمه ایران من
خستگی را خســــــــته کن، یوسف به پا
باش، برخـــــــــــیز وجهان کن جا به جا
شـــــــــــــــــــعله در دریا نخواه و از خدا
چـــــــــــــــــون نگردد خامش و حتی فنا
جـــــــــــــــــان یوسف راه را گم کرده ای
دل فــــــــــــــراری، چاره ی خم کرده ای
گیـــــــــــــــــــــر از آرش کمی پند و بگو
کنـــــــــــــــــــیه ات را، نِی نمایم جستجو
…………………………….
با احترام: آرش گیلانی پور
یک توضیح: من از ایشان خواستم که نام واقعی و شهرت شان را بنویسند مقداری از کنایات حاصل همین خواست من و عدم اجابت ایشان است.
Posted in Uncategorized
14 Comments
مشاعره با آقا یوسف
دوست شاعرمان یوسف ایرانی!! محبت فرمودند و چند بیتی فرستادند و ما هم در جواب برایشان نوشتیم، هر دو را با هم بخوانیم:
از یوسف ایرانی برای من:
………………………….
پس شروع کن مثنوی را ای رفیق
تا نگردی اندر این دریا غریق
من ندارم نکته ای در ابتدا
ابتدایش با تو ما را انتها
من از این سردر گمی ها خسته ام
سالها را منتظر بنشسته ام
پس رهایم کن تو از این انتظار
هرچه داری رو کن ای شب زنده دار
«یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد»
دفتری نو رو به چشمم باز شد
………………………..
پاسخ من به آقا یوسف:
الســـــلام، ای یوسف ایرانی ام
خوب دانی خود که من گیلانی ام
غــــرق دریا نیستم من، جان من
استـــــــخوانی رفته در دندان من
نکته را گفتی و عـــشق آغاز شد
یک تـــــــــــــرانه از پی اواز شد
دوستی را نیست جــــــــــانم انتها
چشــــــــم بند و هم بدیها کن رها
گفتی از ســــردرگمی، نالان مباش
ســــــــالهای زندگی، گریان مباش
از ازل در انـــــــــتظاری بوده ایم
عاشق شـــب زنده داری بوده ایم
آن علی مولای مـــــــن، یارت بود
حـــــــــــــق نگهدار دل زارت بود
آرش از روز ازل دیــــــــوانه بود
با علی و عــــشق او همخانه بود
لیک از مـــــــولا نگو ای مهربان
دست لــــــــرزد، بند آید این زبان
بهر یوسف چنــــــد بیتی بس بُوَد
یاد مــــــــــولا در دل هر کس بُوَد
روزبرتوخوش وشـــــبها شاد باد
نام مـــــــــولا هر دمت در یاد باد
…………….
با احترام: آرش گیلانی پور
Posted in Uncategorized
2 Comments
مشاعره ی فیسبوکی
ما در فیسبوک گروهی ساخته ایم به نام: خانه ی شاعران امروز/پست حاضر یکی از نوشته های امروز آنجاست که بی کم و کاست تقدیم دوستانم می کنم.
دوست گرامی ای به نام یوسف ایرانی (از اعضای خانه ی شاعران امروز)لطف کردند و قطعه ای که در پی می آید را فرستادند و ما نیز مرتکب مشاعره شدیم و پاسخ دادیم. ماحصل این گفت و شنود را که همین امروز اول مهرماه 1390 اتفاق افتاد در این پست می خوانید. در انتها دوست دیگرمان “افشین معشوری ” جواب دندان شکنی به هر دو داده اند که در انتهای مطلب خواهد آمد.
بی دین
در خانه شاعران چه ها می بینم
من از دل این و آن غزل می چینم
گفتم که کسی به گرد پایم نرسد
گفتم که بدانی اخوی من اینم
بادم بزنید تا کمی باد شوم…… ما پیشنهادکردیم بنویسند(بادم بزنید تا که کمی شاد شویم)
عشق است فقط دین من و آیینم
گر شوخی و جدی به هم آمیخته شد
تقصیر تو بود چون ربودی دینم
یوسف ایرانی
………..
برای یوسف ایرانی
در پاسخ به قطعه ی دین
…….
این خانه ی شاعران پناه تو بود
هم آدم و هم خـــــدا گواه تو بود
ما را به جهان نیست پناه دگری
دیده به دروشـــــعرونگاه تو بود
……
با احترام آرش گیلانی پور
……………….
برای آرش گیلانی پور
در پاسخ به پاسخش به قطعه بی دین
———-
شب و روز من:
امروز نگاه همگان سوی من است
در سینه من هزار شعر و سخن است
امروز مرا یکی به میدان می خواند…… پیشنهاد من(امروز یکی مرا به میدان خوانده است)
با من چه کنی؟ غزل شب و روز من است
——–
یوسف ایرانی
……………..
برای یوسف ایرانی
……………
در پاسخ به قطعه ی شب و روز من
…………….
ما مدعی شــــــعرو ادب نبوده ایم
افتاده واهـــل تاب و تب نبوده ایم
داریم کمی ذوق وسرسوزن عشق
شاکی زتو وبزم و طرب نبوده ایم
………………
با احترام:آرش گیلانی پور
…………
سام و علیک(افشین معشوری)
برای آرش گیلانی پور
………
–نا مدعی شــــــــعر و ادب سام و علیک
–افتــاده ز پا و تاب و تب، سام و علیک
–آن ذوق تو وســوزن وعشق وشعروشور
–ارزانی یوسف، همــــچنین سام و علیک
…….
با احترام به دوستان
البته از این دوست مان قول گرفته ایم به جهت عمومی بودن “خانه ی شاعران امروز” چنانچه مایل باشند با ای میل مشاعره کنیم . چنانچه ایشان به عهدشان وفاکردند و چیز در خوری فرستاند و جواب نوشتیم، یقینا برایتان اینجا خواهم گذاشت.
با احترام: گیله مرد
Posted in Uncategorized
6 Comments
خان بابا و اویارقلی
سلام خان بابا
امیدوارم خوب و خوش سلامت باشی و ملالی در بین نباشه، ای از احوالات اویارقلی و بقیه ی نوه هات هم بخوای بدنیستیم. نفسی می یاد و می ره، خان بابا جون یادته دفعه ی پیش برات نوشتم می خوام برم تازه آباد، انگار الان که حالم بهتر شده دیگه اون تازه آباد و زمینای در حال آبادشدن رو فراموش کردم و هوس “اویاری” تو اونجا از سرم پریده.
خان بابای خوبم؛
راستش چن وخت پیش خیلی حالم بد بود ، خیلی غصه می خوردم، اصلا داشتم دق می کردم، از بعضی چیزا دلم گرفته بود، خوب زد و یه هو کدخدای تازه آباد برام پیغوم فرستاد اویارقلی ما اینجا می خوایم ت، مام سبک سنگین کردیم دیدم همچین بد هم نیست و خلاصه رفتیم و یه چن وختی هم مهمون شون شدیم. الحق و الانصاف کلی ازمون پذیرایی کردن، مارو بردن بهترین و خوش آب و هواترین جای ده جا دادن و هر روز یه گاری خوب و تر و تمیز می فرستادن دنبال مون تا بریم زمیناشون رو ببینیم و برای “اویاری” اونجا نظر بدیم، سر غروبی هم یه دیلماج و همون گاری قشنگه ما رو می بردن می چرخوندن و خوراکی و هر چی می خواستیم برامون می خریدن و می رفتم دوباره همون جایی که صب ازش اومده بودم.
القصه جونم برات بگه که اون چن وختی که اونجا بودیم دل مون واسه ننه و گل پری و خیلیای دیگه که تو مراد آباد داشتیم تنگ شده بود، غروبا می شستم دم پنجره سمت مراد آباد رو نیگا می کردم غصه می خوردم و از این حرفا!! ولی از بس تو مراد آباد چیزای بد دیده بودم تصمیم گرفتم دیگه همونجا بمونم هر چن وخت یه بار بیام یه دوری بزنم و برم، خلاصه چن روز پیشا اومدم ده، دیدم اوضاع هنوز اون جوری بود که چه عرض کنم یه خورده همچین بدتر شده، داد مراد آبادیا رو هواس ولی از بس این گل ممد و دارو دسته ش ریشه کردن که دیگه کسی نای بلند حرف زدن نداره چه برسه بخواد بره تو میدون “قلی گشت” و داد و هوار راه بندازه؟!
خان بابا؛ یادته می گفتی با پیرمردای ده رفتین تو قلی گشت هر کار دلتون خواستن کردین ” شازده حمید” رو بیرون کردین از مراد آباد؟ حالا اصلا نمی تونین تو کوچه های مراد آباد بلند بلند حرف بزنین تا بگین “پ” یکی یقه تو می گیره می گه: پر رو شدین ها؟! می خواین ببیندیمتون به فلک و تمشیت تون کنیم ؟ و این جوریه که دیگه کسی جیگر نمی کنه صداشو ببره بالا.. حالا یه چن وختی یه که موندم تو دوراهی تازه آبادو مراد آباد، دلم اینجاست ولی شاید خوشبختی اونجا باشه! دلم می خواد تو مرادآباد بیل بذارم رو دوشم برم سر زمین ولی اینجا دیگه نه زمینی مونده و نه قناتی که بخوام ” اویاری” کنم، از اون طرف این تازه آبادیا اصلا نمی دونن اویاری یعنی چی؟ زمیناشون به لعنت خدا هم نمی ارزه ولی اومدن چنان کشت و زرعی راه انداختن که نگو، تو هوای تازه آباد نفس کشیده سخته ولی یه کارایی کردن که به عقل جن هم نمی رسه، خلاصه که بادمجون و خیار و گوجه ی اونا همه ش مصنوعی یه و مزه ی صیفی جات مراد آباد رو نمی ده ولی نه مراد آباد این روزا که دیگه داریم ” آفتابه” رو هم از چن تا ده اون ورتر می یاریم.. خوب هنوز تصمیم نگرفتم برم یا نرم ولی دلم خواست برات بنویسم، نوه تیم دیگه!! با تو درد دل نکنیم با کی بکینم؟ دیگه دخترعموها و پسر عموها و عموها و تموم فامیل هر کدوم یه طرف تار ومار شدن، قبلنا یه نوه ریزه داشتی که گاهی بهمون سر می زد، حالا اون نوه ریزه هم دیگه ما رو از یاد برده و نمی یاد سر بزنه…… قربون خان بابای گلم/اویارقلی
Posted in Uncategorized
10 Comments
گیل نوشت / نرخ طلا
خبر:کاهش قیمت طلا و سکه از هفته آینده
روزنامه نگار دیوانه: مادر بزرگم(البته بی تربیت نبود) می گفت: ما هم پایین تونو دیدیم هم بالاتونو
بعد از خبر:بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد
Posted in Uncategorized
7 Comments
لیلا اسفندیاری /چون سرو راست قامت، بانوی کوهنورد ایرانی
پیش نوشت: این نوشته از من نیست، چندی پیش بانوی کوهنورد ایرانی در راه فتح قله ” کی 2″ جان بر سر عشق اش نهاد و جاودانه شد.این رویداد در رسانه های ایران در کمترین ابعاد بازتاب داشت.متن زیر ای میلی است دلنشین که روایت مرگ و زندگی این قهرمان ایرانی است از زبان شاهدان سقوط اش، از آنجا که اغلب آزادمردان و آزاد زنان ایرانی در گمنامی زندگی کرده و می میرند، این متن را اینجا به یادگار می گذارم تا آیندگان…….؟
از روز جمعه ۳۱ تير، پيکر ليلا اسفندياری در ارتفاعات هيماليا و بين شکاف های يخی آرام گرفته است. زنی که صعودهای زمستانی اش از مسيرهای مختلف به دماوند و صعودش از ديواره علم کوه، فقط گام های نخست او در بلندپروازی های بی نظيرش در اين رشته ورزشی بود. اولين زن ايرانی بود که «نانگاپاربات ۸۱۲۶ متری» به عنوان دومين قله دشوار جهان را فتح کرد و در همان صعود، سرپرست گروهی بود که تمام اعضايش مردان زبده کوهنوردی ايران بودند. باز به عنوان اولين زن ايرانی به انتهای غار پراو در کرمانشاه رسيد و صعودش به يخچال دره يخار نيز موفقيت آميز بود. برايش غار و صخره و کوه و يخچال تفاوتی نداشتند.
قصد پيمايش عميقترين غار دنيا در سوچی روسيه را داشت اما پليس روسيه به ايرانی ها اجازه نمی داد وارد آبخازيا شوند. در صعود به قله «کی دو» هم تا آستانه موفقيت کامل پيش رفت. قله هشت هزار متری گاشربروم۲ آخرين نقطه ای بود که او بر آن گام گذاشت. جايی که حتی زبده ترين کوهنوردان جهان، برای برداشتن هر قدم بايد پنج بار نفس بکشند. عبدالعظيم برهمنی از کوهنوردان تيم ملی ايران، مقصر اصلی اين اتفاق تلخ را کارگر ارتفاع بالای ليلا می داند و میگويد: «کارگر ارتفاع بالای ليلا هيچ کمکی به او نمی کرد؛ به نحوی که وقتی من برای ليلا چای آماده کردم، کارگرش حتی در کنار چادر هم نبود، چه برسد به اين که در موقع لازم بتواند به ليلا اسفندياری کمک کند.» ليلا ديسک کمر داشت و جراحی هم کرد. گويا ريسک اين عمل به قدری بالا بوده که خطر فلج شدن را هم در پی داشته اما ليلا با تمام مصائب مالی که او را در تنگنا قرار داده بود؛ نه تنها بر اين عارضه غلبه می کند، بلکه ارتفاعات هيماليا را هم زير پا می گذارد.
سيمای ليلا؛ آن روی ديگر ليلا اسفندياری و ماجراهای حيرت انگيز صعودهای انفرادی اش به مرتفع ترين قلل جهان؛ فقط زمانی بر سر زبان ها افتاد که در بام جهان لغزيده و پايين افتاده بود. همان جا که وصيت کرده بود اگر افتادم، بگذاريد بمانم. می خواهم «بام جهان» آرامگاه ابدی ام باشد. زنی که به خاطر انجام يک مصاحبه بدون روسری، محبوبيتی نزد مقامات ورزش ايران و فدراسيون کوهنوردی نداشت.
آن ها که موفقيت های بين المللی ورزشکاران ايرانی را مصادره می کنند، در تمام اين سال ها رغبتی به پوشش اخبار بانوی بی نظير کوهنوردی ايران نداشتند. جستجويی در خبرگزاری های دولتی و آرشيو و سايت فدراسيون کوهنوردی جمهوری اسلامی ايران، گواه اين موضوع است. جايی که حتی خبر صعودهای تفريحی و دسته جمعی به «اشترانکوه» نيز شرح داده شده اما درباره تنهايی ليلای ايران در کمپ K۲ و در ميان تيم های مجهز کوهنوردی اتريش، ايتاليا، آمريکا و کره جنوبی، چيزی نوشته نشده است! در فيلمی که به تازگی از تلاش ليلا برای صعود به «کی دو» پخش شده نشان میدهد زن تنهای ايرانی در پاکستان، جايی که تيم های اروپايی، آمريکايی و آسيايی با تجهيزات و تدارکات کامل آمده اند؛ دوربين را به روی گام های نخستش بر ارتفاعات کی دو گرفته و نفس نفس زنان می گويد: «وقتی که شروع کردم کوله پشتی نداشتم. کفش و کيف کوهنوردی را قرض می گرفتم و لباس کوهنوردی را از تاناکورا (اجناس بنجل و دست چندم) خريدم.» «گاهی که از صعودهايم برمی گشتم پول کافی برای تردد نداشتم و خيلی وقت ها پس از صعود، نمی توانستم يک فنجان چايی بخرم. اما نخواستم متوقف شوم. حالا من اينجا هستم. زيرا زن ايرانی می تواند.»
جوزپه پمپلی کوهنورد ایتالیائی که به همراه فابریزیو و ساموئل هنگام برگشت از قله گاشربروم 2 شاهد حادثه تلخ سقوط لیلا بود در ستایش او دراسکاردو اینطور می نویسد:او یک زن زیبای ایرانی بود ، تصمیم گرفته بود که صعود کند حتی به تنهائی و در مقابل همه چیز ، برعلیه بروکراسی حاکم بر کشورش که جایگاهی برای کوهنوردان مستقل قائل نیست
به من گفت که مجبور شده آپارتمانش در تهران را بفروشد و مجددا” با خانواده اش زندگی کند
فقط برای اینکه به آرزویش جامه عمل بپوشاند و به آن اکسپدیشن پرهزینه بپیوندد ، متاسفانه هیچیک از ما سال گذشته
موفق به صعود نشد و امسال لیلا بر روی گاشربروم 2 تلاش کرد. نمی دانم و ممکن که عامل اصلی سقوط او را هرگز ندانیم ، ناخوشی غیر مترقبه ، رهائی کارگاه ، خستگی ، … ولی من فکر می کنم که چندان مهم نباشد که پی به عامل اصلی ببریم ، چیزی که مهم است فقدان یک شخص است ، یک دوست که تاهمین دیروز با مابود ، حالا هیچ چیز باقی نمانده جز خاطره ای برای کسانی که او را دوست داشتند. عمگین می شوم که می بینم تها زنی که بر گاشربروم 2 تلاش کرد از میان ما رفت ، در میان اینهمه کوهنورد مغرور لیلا تنها کسی بود که شایستگی آنرا داشت .
باشد که سرآغازی باشد بر آزادی زنان سرزمین او .سروها ایستاده میمیرند تقدیم به کسی که ایستاده رفت…. و هیچوقت شکست را قبول نکرد…
Posted in Uncategorized
11 Comments
یک مراد آبادی در تازه آباد
سلام خان بابا
چن وختی هس که برات چیزی ننوشتم، خوبی خان بابا؟ من خوبم ، بد نیستم، راستش الان دیگه نمی تونم برات از مراد آباد خبری بنویسم آخه چن وخت پیش این تازه آبادیا برام پیغوم فرستاده بودن برم ده شون ” اویاری” من اولش دس دس کردم، هی دس دس کردم تا اینکه خلاصه دلمو زدم به دریا و رفتم تازه آباد ببینم اوضاع احوال چه طوریه ؟! راستش اول فک نمی کردم اینجا همچین چنگی به دل بزنه، حالام هر چند فک می کنم نمی زنه؛ اما خوب یه چیزایی داره که نمی شه بگی بده!
خان بابا جونم، این تازه آباد همون دهی یه که اون وختا که تو بودی پِهِن هم بارشون نمی کردی(روم به دیوار، ببخشید) اما حالا بیا و ببین چی شدن؟ چه طور شدن؟ حالا دیگه به نه اینکه به اسب شون نمی تونیم بگیم یابو که هیچ! یابو هاشون رو هم باید صدا بزنیم اسب رهوار، خوب فعلا دور دور اوناس دیگه، می شه کاری کرد؟
خان بابا! چن وخ پیشا که هنوز نیومده بودم تازه آباد تو مراد آباد این باباخان و گل ممد دوباره دور گرفته بودن و به دهدارای دیگه گیر می دادن که شما اخی هستین و فلان، یادشون رفته داداش قادر و رفیقاش هنوز تو سیاهچالن، من که دلم برای همه شون تنگ شده، از یه طرف نمی تونم کاری براشون بکنم از یه طرف دیگه این روزا تو غربت می شینم واسه شون غصه می خورم.
القصه خان بابا جونم من دیگه دارم یواش یواش از مراد آباد کوچ می کنم، می خوام برم یه ده دیگه، حالا تازه آباد هم که نبود یه جای دیگه می رفتم ولی فعلا اومدم اینجا تا ببینم بعد چی می شه، البته همین الان که اولشه دلم برای الک دولک بازی با بچه محل ها تنگ شده، دلم هوای قهوه خونه ی رجب قهوه چی رو کرده، نمی دونم فردا غصه م که گرفت سرم رو روی پای کی بذارم گریه کنم، یا وختی دلم هوای دیدن بچه محلا رو کرد چیکار باید بکنم، می بینی خان بابا، عجب دنیایی یه، ما از این تازه آبادیا اصلن خوش مون نمی اومد، چه برسه به اینکه بیایم توده شون باهاشون هم کاسه بشیم، تازه این باغای اینا که گندم زار نیست که! معلوم نیست این چیزایی که اینا می کارن اصلا خوردنیه؟ پوشیدنیه؟ چه می دونم سوزوندنیه؟
خان بابا خسته ام، راستش می خوام تو تازه اباد زندگی کنم تا دیگه نه از گل ممد و دارو دسته ش خبری باشه، نه دیگه باباخان و اعوان وانصارش هر روز یه سیخونکی به این دهاتیای پاپتی بزنن! می دونی این چن روزه که تو تازه آبادم احساس می کنم یه خورده همچین حال روحی م خوبه، بماند که دلم برای گل پری و ننه م تنگ شده، ولی خب اینم حل می شه یه جوری حالا ببینیم خدا چی می خواد شاید دست ننه رو گرفتیم با خودمون اوردیم اینجا…..
خب، خان بابا جونم این اویارقلی بی وفا نیست؛ اما انگاری از این به بعد بایدبرات از تازه آباد نامه بنویسم، سعی می کنم دورادور خبر مراد آباد رو بگیرم و برات بنویسم، ولی ببخش دیگه ما رو نوه ی خوبی نبودیم، ده آبا و اجدادی رو داریم ول می کنیم واسه یه عده یاجوج و ماجوج، می ریم یه جا دیگه زندگی کنیم.
یک اویارقلی شرمنده
Posted in Uncategorized
14 Comments
خطر
خبر:
لاریجانی “قوه قضاییه”: زندانیان سیاسی و مجرمان خطرناک مرخصی ندارند
بعداز خبر:
معنی ش اینه که زندانیان سیاسی مجرمان خطرناکی هستند.نقطه سرخط
Posted in Uncategorized
15 Comments
یک مقام پایه بلند
نظر به اینکه یک مقام خیلی خیلی
خیلی بلند پایه در شرکت معظم خودرو سازی سایپا فرموده اند که پس از این دیگر خودوری پراید تولید نخواهند کرد و تنها اتومبیلهای 111، 131، 131 و 141 تولید خواهد شد و با توجه به اینکه در ابتدای فرمایش شان فرموده اند که در واقع اتومبیل مرحوم پراید پیش از ان توسط ایادی استکبار جهانی طراحی و پس از گردش کاری ناموفق به سبب وجود کمپانی های بسیار بزرگتر با اتومبیل های شیک تر به کشور دوست و برادر کره فروخته شده و از ان پس تولید ان در ایران آغاز گردیده است به استحضار عوام الناس می رسانیم:
1- بسیار بسیار خرسندیم که یک شرکت کاملا ایرانی با سمبل کردن قطعات ایرانی تر(البته قطعات بدنه) اتومبیلهای بسیار شیک و مدرن را در بسته بندی جدید(همان اتاق های رنگ و وارنگ ) به هموطنان عزیز عرضه می دارد، لذا بر همه ی آحاد ملت بزرگ ایران فرض است که با دور ریختن پول بی زبانشان (ببخشید خرج کردن ان) از سوار شدن به اتومبیل های وارداتی و بی کیفتی نظیر پورشه، بی ام و(همون بی ام دبلیوی پولدارا)، بنز و سایر اقلام خود داری نموده و با واریز این اسکناس های بی زبان به حساب شرکتهای خودروسازی وطنی به کلفت تر شدن گردن مدیران آن( ونه کارکنان زحمتکش) کمک شایان توجهی فرموده تا صنعت مفلوکی را از نگرانی برهانند.
2- از انجا که این آقای خیلی خیلی بلند پایه، خیلی خیلی کارشناس تشریف دارند، لذا در جهت بهینه سازی اقلام فرسوده و از رده خارج صنایع دیگر سازمانی با مدیریت ایشان تشکیل و تاسیس گردد تا با هدر دادن مقدار ناقابلی پول (تقریبا چندین میلیارد دلار بی زبان) نسبت به بازسازی صنایع دیگر که الا ماشالله فراوان موجود است و نیاز به باز شمردن نامشان نیست اهتمام ورزیم.
3- به دلیل کمبود هواپیما در صنعت هوایی کشور، نمایشگاه هوایی ایران ( واقع در ابتدای اتوبان تهران کرج، جنب پارک ارم) تعطیل و هواپیماهای داخل ان مستقیما به محل امن منتقل گردد تا زیر نظر کارشناسان مجرب زیر دست این آقای بسیار کارشناس نسبت به دوخت و دوز منافذ انها و تحویل مجدد به صنایع هوایی اقدام عاجل گردیده تا از این رهگذر آمار پرواز هواپیماهای داخلی بالا رفته و هم با سعه ی صدر به کنترل موالید و جمعیت کشور رسیدگی مناسبی انجام گردد.
4- از آنجا که همه ی این اقدامات در کشور عزیزمان انجام گردیده پس از این اسامی جدیدی( به تبعیت از همان 111، 131 و…) روی ناوگان هوایی نهاده تا مشت محکمی بر دهان یاوه گویانی که می اندیشند در این کشور توان فنی پایینی داریم زده و گامهای بسیار بزرگی در این راستا برداریم.
5- حال با توجه به همه ی بازسازی ها و نوسازی ها به دلیل اسقاط شدن نسل طنز نویسان ایرانی و با عنایت به اینکه این آقای کارشناس توانایی ساختن سفینه از الا کلنگ را دارد پیشنهاد می کنیم ایشان را به ریاست کانون طنز نویسان ایران منصوب نماییم تا با نبش قبر اجساد طنز نویسان مرحوم، نسل جدیدی از طنازان را به جامعه ی امروز رهنمون دارند، قبلا از همکاری بی شائبه ی همگی دست اندرکاران امر کمال تقدیر و تشکر را داریم.
Posted in Uncategorized
7 Comments
گیل نوشت/ سگ
خبر:
بروجردی با مقایسه حوادث لندن و تهران: هیچوقت با سگهای وحشی به مردم تهران حمله نشد
بعد از خبر:
اختیار دارید، سگ های دو پاتون روی تموم سگ های شناخته شده ی دنیا رو سفید کردند.
Posted in Uncategorized
2 Comments
مشکلی نیست
وقتی هم که مشکلی نیست سعی می کنیم مشکلی بسازیم تا کمبود پیدا نکنیم.
Posted in Uncategorized
4 Comments

